افسون چشمان تو
پروانه بودم دور شمع، آتش زدن بال مرا
در آن بهشت دور دور، در راهی بن بست بی عبور
جا مانده ام من در درون، با سوز و سودایی جنون
در دنیای حیات تو ،من زاده از وحم بودم
بر هر کسی نظر کردی، لیک مرا گذر کردی
دانم عشق نامت بود، افسون در چشمانت بود
آتش زدن کارت بود، دیوانه کرده ای مرا
دیشب دوباره دیدمت، با یک کس دیگر بودی
دیدی مرا لیکن نظر، در چشم او بسته بودی
از جان خود بیزار شدم، از هستی سیرسیر شدم
گویی در خود ویران شدم، از یاد خویش غافل شدم
8:12 | ساناز شجاعیان |


