تبليغاتX
رویای بارانی <body>
یکشنبه هجدهم مرداد 1388

افسون چشمان تو

بعد تو حتی لحظه ای ،نتوان ز خود رستن مرا

پروانه بودم دور شمع، آتش زدن بال مرا

در آن بهشت دور دور، در راهی بن بست بی عبور

جا مانده ام من در درون، با سوز و سودایی جنون

در دنیای حیات تو ،من زاده از وحم بودم

بر هر کسی نظر کردی، لیک مرا گذر کردی

دانم عشق نامت بود، افسون در چشمانت بود

آتش زدن کارت بود، دیوانه کرده ای مرا

دیشب دوباره دیدمت، با یک کس دیگر بودی

دیدی مرا لیکن نظر، در چشم او بسته بودی

از جان خود بیزار شدم، از هستی سیرسیر شدم

گویی در خود ویران شدم، از یاد خویش غافل شدم


8:12 | ساناز شجاعیان |




یکشنبه هجدهم مرداد 1388

آرمانهای مقدس

ای آرمانهای مقدس روزی دلم با شما بود

با موسم طلائی محزون هم نوا بود

در قلبهای عاشق محراب اطلسی بود

در کوچه های آشنا هلهله وفا بود

ای آههای حسرت روزی روانم بی شما بود

از مسلخ تباهی و سوقات غم جدا بود

در چشمهای انسان سمیمیت آگین بود

بوسه های مشتاق بر آینه صفا بود

ای خاطرات دیرین روزی انسی با شما بود

تسلای سنجاقک آرمیدن در گلها بود

استدلال رفاقت تحلیل همرهی بود

ترانه های عاشق در هر گوشی عیان بود

ای مرد شکوهمندم روزی دلم با تو بود

پیدا در آغوش تو اندام عریانم بود

گرمای دیدگانت آرامش دلم بود

ترنم تردیدها رها از جان ما بود

 


7:51 | ساناز شجاعیان |




یکشنبه هجدهم مرداد 1388

چشمان دنیا بین

چشمان دنیا بین من بازم ببیند روی تو؟

یا گام بردارد پای من بازم به سوی شهر تو؟

در حیاتی که شتابنده در گذار سوی نیستیست

فرصتی آیا بیابم بهر لمس گیسوی تو

اندیشه ام آنجا ولی جسمم جدا از شهر تو

بیمم ز این باشد که مانم با آتش حسرت تو

در آن شهر علفت ارغوانی مانوس بود با تو

در زبان مردمان شوکت عشق من بود با تو

در آن شهر یافتم من آن دستهای گرم تو

در آن باغ گام برداشتم با موازات گام تو

در آن خانه گذشت سالیان عمر با تو

در آن کوچه گذشتیم ز ممنوع ها با تو

پشیمان نیستم ز آنچه زیستم با تو

هنوز آغوش خاطره باز است بهر تو

دل ندارد کینه ای ز ترک خاموش تو

هنوز نشانی هست از حضور بی وزن تو

من مسکین عاصی از تقدیر خائن خودم

من بی هویٌت در پهنای زندگی گمم بی تو

که می داند ره آرزو کی مصدود می گردد

که می داند شاید قبل مرگ ره یابم شهر تو


7:32 | ساناز شجاعیان |




جمعه نهم مرداد 1388

مدهوشی

 

وه چه مدهوشم ز شهد جان تو

وه چه خواهم من به جز آغوش تو

در هیچستانی که انسان بی ثمر

گام بر می دارد به سوی بی خبر

خوش بیاید لحظه ای فارق شدن

از حصار تیرگی بیرون شدن

وه چه خوش باشد به تو وابستگی

راه یابم من در این بی راهگی

آنچه تا دیروز گناهش پنداشتم

بیهوده افکاری که در سر داشتم

زین پسم شبهای من پربارتر

بهر من شوریدگی سرشارتر

تا به جانم آرزو بیداد کرد

آسمان آری اجابت یاد کرد

من بسوزم زین تب عاشق شدن

لیک دوست می دارم چنین با تو شدن

 

وه چه بی پروا با تو آمیختم

وه چه سهل با تو در بیش زیستم


6:37 | ساناز شجاعیان |




پنجشنبه هشتم مرداد 1388

آواز دشتستانی

 

من پر از آواز دشتستانی ام

تشنه خورشید تابستانی ام

در کویر چشم تو ای خوب من

چون زلال چشمه می جوشانی ام

گه به گاهی در هجوم گریه ها

از نگاه ساده ات می رانی ام

تا به مهرت آشناتر می شوم

از خودت رانی به خود می رانیم

مثل شمعی رو به باد افروخته

با نسیم عشق می رقصانی ام

وقت رفتن با نگاهت می زنی

خنجری بر روح تنگستانی ام

وقتی دانستی غریب و عاشقم

پشت بر من کرده گه ترسانی ام

مثل یک تصنیف در هنگام کوچ

زیر لب با سوز دل می خوانی ام

سالها در آسمان دوستی

مثل ابری ساده می گریانی ام

در میان غربتی از چشم تو

من خالی ز سودای آسمانی ام


23:53 | ساناز شجاعیان |




پنجشنبه هشتم مرداد 1388

اهل زمین

                                

 من اهل زمینم تو اهل بهشت

چه کس بود که تقدیر ما را نوشت

نوشت این که تو آسمانی شوی

من اما اسیر گل و خاک و خشت

من و تو دو تندیس کفر و یقین

تو و من دو معنای زیبا و زشت

من آلوده گشتم به گندم ولی

تو ماندی همان پاک نیکو سرشت

دلم بی نگاهت قراری نداشت

و قافل از این بازی سرنوشت

که تقدیر چشمان مست تو را

برای کس دیگری می نوشت

آری همین است سزای کسی

که با سرکشی رانده شد از بهشت


23:42 | ساناز شجاعیان |




یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

بیم فراق

نرفته ره تو گویی بی قرار منی

ز که شنیده ای که چنین داغدار منی

نگفته درد چگونه نشان هم دلی داری

نکرده آه تو مرحم عیان داری

به روی تو نبسته درهای عاشقی را

ز ترس فراق تو ترانه فقان داری

جام عاشقی مگر خالی بگشته ؟

که بیم بی مستی و حرفهای نهان داری

روان بگویی ز افکار بس غلط

نشناخته ما را ره به ناکجا داری

نکرده بی وفایی ز شکست عهد

باز گویی گران گفتار ، مگر آزار داری ؟

مگر با خود و ما به جنگی رفیق

که کرده ای جهان تلخ به کام ما رفیق

ما که جوانی به پایت فشانده ایم

تا کی در بیم فراق ماندگاری رفیق 


8:57 | ساناز شجاعیان |




یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

به تو نزدیک شدن

همان شب که نگاهم بر نگاهت افتاد

ز آن پس ستارم با ستارت جفت افتاد

ز عشق های دروغین  زخم داشتم

ز هر کس می گریختم ، ترس داشتم

به تو نزدیک شدن را بیم داشتم

دوباره تاب اشک ریختن نداشتم

هر از گاهی سر ناسازگاری ساز کردم

ز دل مهر تو را لیک زبان تلخ باز کردم

 زین سبب گاهی تو را از خویش راندم

گر چه دانم با تو تنها تسکین یافتم

بی سبب جانا تو را بی تاب کردم

بیگمان نور رابطه را تار کردم 


8:43 | ساناز شجاعیان |




یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

بعداز تو

بعد از تو در ورای بی افق پرسه زدن

از خویش رستن و دل به بی پروایی زدن

زنده بودن لیک مرگ را بوسه زدن

بهر هر بوسه به صبح خنجر زدن

ای تو نایاب و شکیبا ، تا به کی سودا زدن

ریشه وصل را به پاییز پینه زدن

هجر را بر گاهواره آفاق رویا زدن

بر تخت وصالت موسمی غلطی زدن

در شکیبای نگاهت ، لب به خاموشی زدن

در ترنم کلامت ، قدح وصفی زدن

روز هجر بر قلب خود قفلی زدن

شب کوچت به ظلمت آویز زدن

بعد تو به جانم فسانه آتش زدن

بی سبب چون مفلسی خواهش زدن

بعد رفتنت بر گیاه بی کسی ، گریه زدن

بعد از تو در سیاهی بودن و کاشکی زدن

گه به گاهی بی رمق گامی زدن

فکر را سوی فرسودگی ، بالی زدن

تکه شکسته دل را نتوان بندی زدن

عاقبت بی یار بر گور خود زانو زدن 


8:20 | ساناز شجاعیان |




جمعه بیست و چهارم آبان 1387

بخوان ما را

من امشب پر شدم از با تو بودن ها

همه لبریز عشق گشتم ز شوق شعر خواندن ها

بیا امشب خرابم کن، تو ای معنای آبادی

ببر ما را به آنجایی که نامند عرش آزادی

ببر ما را به آن سوتر به آن سوی پر از بهتر

نشانم ده بهشتت را ، بهشت پر ز عشقت را

ببر ما را به دنیایی که عشق باشد نشان آخر

وزین از خویش رستن ها، بیابم مرهمی برتر

بخشکانم ، بسوزانم ، تباهم کن از این هستن

بکش در ما به زیبایی ، تو آخر پوششی دیگر

ببر ما را به آنجایی ، که ببینم چشمه ای روشن

در آن چشمه ببینم من به واقع سیرت خود را

که آن سیرت به به من گوید همه اثرار پنهان را

ببین جانم که بی جانم ، نهالی سخت بی بنیانم

اگر خواهی بمانم من ، وگر من رفتنی هستم

به شوق دیدن رویت ، چنین صادق نشستم من

فدای تو بگردم من ، که چون آهنگ خوش نایی

بواقع نیک می آیی ، سر بن بست نادانی

بدیدم من تو را آخر ، در این حال پریشانی

در این واماندگی ها و در این گرداب تنهایی

ندانم جنس تو از چیست ، انسانی یا اهورایی

همی دانم که با تو ، شکوفا گردم از ژرفای گم نامی


6:31 | ساناز شجاعیان |




شنبه بیست و ششم مرداد 1387

باران

زن تنها زیر باران مانده است 

شانه ایی از گریه لرزان مانده است

رفته ایی ازتو دراین پاییز زرد

نقش پایی درخیابان مانده است

آی ای آبی ترین  روح ها

دست من درحسرت نان مانده است

شانه ام ازشدت اندوه باز

چشم درانبوه باران مانده است

باز یک احساس گنگی درغروب

روی آینه نمایان مانده است

گرچه درآغاز راهم ای دریغ

یک نفس تا مرز پایان مانده است

 

سروده ساناز شجاعیان


11:23 | ساناز شجاعیان |






رویای بارانی